على اكبر دهخدا
1107
امثال و حكم ( فارسى )
ميبرد . اول ما خلق اللهش كرويست . عقل شمع است و علم بيدارى * نفس خواب و هوس شب تارى . اوحدى . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . عقل طرار و حيلهگر نبود * عقل دوروى و حيلهور نبود . سنائى . نظير : آن سفيهان كه دزد و طرارند * عقل را بهر ره زدن دارند . سنائى . عقل طويل را نبود هيچ اعتبار * ( گر سرو پيش قد تو سر ميكشد مرنج . . . ) حافظ . نظير : كل طويل احمق و كل قصير فتنة . رجوع به : اسب تازى اگر . . . ، شود . عقل قوت گيرد از عقل دگر * ( . . . پيشهگر كامل شود از پيشهگر . ) مولوى . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود . عقل كانجا رسيد سر بنهد * روح كانجا رسيد پر بنهد . سنائى . عقل كان رهنماى حيلهء تست * آن نه عقل است آن عقيلهء تست . سنائى . رجوع به : عقل طرار و . . . ، شود . عقل كو جادوگريرا دستخوش نابوده به . * ( . . . بودنش ننگ گرانى بر رجال و بر نساست . ) مرحوم اديب . رجوع به : عقل طرار و . . . ، شود . عقل كه پرورده شد ز ميدهء هرون * كاسه نليسد ز نيمخوردهء هامان . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . عقل كه سيراب شد ز مشرع ابليس * زو نترابد زلال چشمهء حيوان . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . عقل كه نيست جان در عذاب است . نادان راه آسان كارها را نداند و خود را به سختى اندازد . عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست * عشق گويد راه هست و رفتهام من بارها . مولوى . عقل مردم در چشمشان است . غالبا مردمان آنچه را ببينند تقليد كنند . يا محاسن چيزيرا تا به چشم نه بينند درنيابند . عقل و دولت قرين يكدگر است * ( . . . هركه را عقل نيست دولت نيست . ) سعدى . نظير : خرد نزديك دولت كس فرستاد * كه ميخواهم كه با من يار باشى جوابش داد دولت گفت هرجا * كه من باشم تو خود ناچار باشى . از تاريخ گيلان مير ظهير الدين مرعشى . رجوع به : ايزد ندهد ملك جهان . . . و رجوع به : سزا بسزاوار . . . و رجوع به : دولت ندهد خداى . . . ، شود .